روزگار ما 7 نفر

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات () |

سلام بچه ها ! خوبین ؟ آخی .....بهار داره میاد ! انگار نه انگار همین دیروز بود سال 90 تحویل شد ! ای بابا عمر چقدر زود میگذره ! هییییییییییییییییییی.......هیچی هم ازش نفهمیدیم ! ولی من به یه چیزی خیلی معتقد  شدم و اون هم اینه که آدم تو لحظه ی تحویل سال هر جوری که باشه تا آخرشم همونطوری میمونه ! مثلا امسال که ساعت 2 شب بود و من داشتم از خستگی میمردم ولی به زور بیدار مونده بودم تا آخر سال خواب آلود بودم ! نمیدونم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه ؟

بگذریم ! بله امسالم با همه ی اتفاقای خوب و بدش تموم شد ! روزای خوب و البته بد خیلی داشتم ! ولی روز 15 مرداد برام یه روز دیگه بود ! به عبارتی میشه گفت بهترین روز عمرم بود ! وای خدا من تا عمر دارم این روزو فراموش نمیکنم ! اصلا خوشحالی اون روزمو نمیتونم وصف کنم ! فقط میتونم بگم از خدا ممنونم که یه توجهی بهم کرد و خوشحالم کرد ! همین ! خیلی دوسش دارم ! اگه ولم کنه خیلی تنها میشم ....نگران

بچه ها من نمیدونم چرا رو مود خاطره نوشتن نیستم ! نمیدونم چم شده ! ولی به جاش شما رو به یه شعر از فریدون مشیری دعوت میکنم راجع نوروز و بهار ! راستی تا یادم نرفته نوروز باستانی به شما مبارک باشه ! ایشالله هر جا که هستین بهتون خوش بگذره ! راستی ما 7 نفر رو هم سر سفره ی 7 سین دعا کنین ! مخصوصا من که خیلی به دعاتون نیاز دارم !

فریاد زد چکاوک :

نوروز میرسد

تاک برهنه گفت :

گر جان به مژده ی تو فشانم روا بود

اما هنوز سرمای بهمنی نشکسته است

وین برف دیر پای انگار تا ابد

بر فرق کاج پیر خانه نشسته است

آن کاروان شادی و گل

از کدام راه در این هوای سرد توان سوز میرسد ؟

بید کهن به رقص در آمد که غم مدار

تا من به یاد دارم

نوروز دل فروز

نوروز جاودانی

نوروز مردمی

در وقت خود شکفته و پیروز میرسد

هر جای این جهان

که ز ایران نشانه ای ست

در پیشواز نوروز

از شور و شادمانی

از پرچم و چراغ

از سبزه و بنفشه

گل آذین و تابناک

جان پاک ، خانه پاک ، دل پاک ، عشق پاک

چشمی به راه باشد

مشتاق و بی قرار

کاین پنج روز زندگی آموز میرسد

دیروز را به خاطر بسپار و

بازگرد

و آن را عزیز دار

که امروز میرسد ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات () |

سلام ! ما بر خلاف آپای قبلی که ماهی یه بار انجام میشد این ماه مجبور شدیم 2 بار آپ کنیم !  کلا باید ما رو تحمل کنین نیشخند

بله امروز یه روز خیییییییییییییییییییییییییییییلی بزرگه واسه من چون عشقم آفریده شد ! حالا حدس بزنید اون کیه ؟ بله .خودشه مریم جیغ جیغوی خودم ! نیشخند

آبجی تفلدت مبارک ایشالله که کیک 120 سالگیتو با دندون مصنوعی هات بخوری و به یاد ما باشی ! نیشخند

بچه ها ما ها تصمیم گرفتیم هر کدوممون راجع خصوصیات اخلاقی مریم چند خط بنویسیم ! بگذرد که بچه ها ،جون منو به لبم رسوندن تا این چند خطو بنویسن ! ابله

اول از همه از آبجی محیا شروع میکنم که زودتر از همه به من کمک کرد :

دختری با روابط اجتماعی بالا ، با کارایی که میکنه آدم ها رو به خودش جذب میکنه و دختری بسیار شوخ طبع ، به قول خودش از 7 ساله تا 70 ساله رو میخندونه ! عاشق فوتبال ، البته اگه پرسپولیسی نبود عالی بود !

بعدی آبجی یاسمن یا همون شیمی دان خودمون ! نیشخند

شاید یکی از قشنگترین خصوصیات مریمی مقاومتش باشه ! مقاومتی که با غروره و نمیذاره جلوی کسی خودشو ببازه و با اشک ریختن احساس ضعف نشون بده ( البته این از نظر اون اینطوریه ) . با خدا و نجیبه و رو راسته ! و شور و حالش اونو یه دوست خوب تو همه ی لحظه های خوشی و نا خوشی تبدیل کرده . البته یه دوست که نه بیشتر یه تکیه گاهه ! به اطرافیانش خیلی بها میده تا جایی که حاظره تا اون جایی که میتونه کمک کنه ! خیلی پر انرژی و موج مثبت داره ! و در اخر به عنوان یه دوست خیلی میشه روش حساب باز کرد ! 


نفر بعدی آبجی نازیه ! 


خب اهم ..اهم..من نازی منگولا هستم ! همونیکه 12 روز از مریم بزرگتره ! نیشخند

حالا من افتخار میدم و درباره ی خصوصیات خواهر کوچولو چند خط مینویسم زبانمریم یه دختر که چه عرض کنم یه پسر : بد قول ، یه دنده و لجباز ، با جنبه ، خیلی شوخ ، پاندی کونگ فو کار که عاشق استاد شیفو هستش ! ( استاد شیفو استعاره از یه بنده خدا نیشخند ) . کارایی که بهش میدیم رو انجام نمیده بعد انتظار داره هر چی خودش میگه انجام بدیم ! و همچنین عاشق آهنگ این چیه حسین تهی ! همونیکه وحید خاله زحمت کشید و واسه تولدم گذاشت ! عاشق فوتبال و والیبال ! در کل آدم باحالیه . غم خودشو میخوره و میجوئه و قورت میده یه آبم روش ! خواستم یه ذره از اخلاقای بدش بگم تا تنوع ایجاد شه ! نیشخند

نفر بعدی آبجی سیم سیم :

همیشه دختر خجالتی بوده ! یه گوشه میشسته به حرفامون گوش میداده ، و یه لبخند ملیح تحویلمون میداه ، همیشه ما رو نصیحت میکرده که کم فوتبال ببینیم ! کم هواداری پرسپولیس و کریم باقری و علی کریمی رو بکنید !!! کم روزنامه ی پرسپولیس و پیروزی رو بخرید ! شبا تا دو شب بیدار نمونین تا نود ببینین ! خیلی خوشحالم به خاطر اول شدنت تیم محبوبت و همچنین هشتم شدن رقیب تیمت تو جدول ! نیشخند

امیدوارم که همیشه دربی ها رو ببری نه مثل این دربی آخری که تو ده دقیقه باختید ! خنده( لطفا همه ی اینا رو برعکس بخونین ! نیشخند)

تولدت مبارک مریم جون میدونم که تو همیشه آدم خوبی هیچ وقت نبودی ! نیشخند

بعدی آبجی زهرا چون خودش گفت با مشکی بنویس با مشکی مینویسم :

همیشه سعی داره در اوج ناراحتی دیگران رو با خبر نکنه ، بلکه در اوج ناراحتی دیگران اون ها رو شاد کنه . دوست داشت پسر باشه به خاطر همین بیشتر اخلاقاش پسرونس ! عاشق فوتباله و طرفدار دو آتیشه ی پرسپولیس !!! نترس ، شلوغ و پر حرف ، بد قول ، دختر خاکی و صاف و صادق ، با ایمان و مهربون ، و اصلا خجالتی نیست ، با جنبه ، با هوش و خرخون و در نهایت دختری دوست داشتنی ! آبجی مریم دوست دارم تولدت مبارک !

و در نهایت خودم ! آبجی گلم بزار تا حرفمو نزدم به خاطر ضد حالی که هفته ی پیش بهت زدم اینجا جلو روی همه ازت عذر خواهی کنم !
ببخشید به خدا خودمم تا شبش عذاب وجدان داشتم ! ولی در کل میدونم بخشیدی چون به روح بزرگت ایمان دارم ! ماچ

همیشه سعی کرده نشون بده که خیلی راجع مشکلات و غم های زندگی قویه و هیچ وقت نخواسته گریه کنه و یا لااقل کسی اشکشو ببینه ! همیشه دوست داشته ثابت کنه گریه کردن واسه آدم های ضعیفه ، همیشه خواسته بگه نسبت به همه چی بی تفاوته ! خیلی ها هم این حقشو باور کردن و اونو محکوم به بی احساسی میکنن ، حتی دوستا و فامیلاش ! در حالی که من اصلا فریبشو نخوردم ! با این که خیل ادعاش میشه ولی اصل قضیه اون چیزی نیست که مریم میخواد با اون خودشو نشون بده ! بر خلاف تصور همه اون خیلی با احساسه ! خیلی بیشتر از همه ی کسایی که من باهاشون دوست بودم ولی نمیخواد بروز بده ! هرگز .....اتفاقا زیر این نقاب دختر شیطون و پر انرژی و همیشه خنده رو یه صورت دیگه ای هم داره که ما هیچ وقت ندیدیم ! شاید کسی باور نکنه که  مریم تو زندگیش غمی داره ولی چیزی نمیگه و میریزه تو خودش و همیشه لبخند به لبشه تا بقیه رو ناراحت نکنه ! هیچ وقت نخواسته الکی عاشق شه ! یعنی خودشو درگیر نکرده ولی مطمئنم وقتی عاشق شه تا آخرش پای عشقش میمونه !

همیشه درکم کرده ، وقتی روزایی که با چشم گریون و هق هق گریه بهش زنگ میزدم تا دردمو بگم مثل یه خواهر پناهم داده . هیچ وقت سرزنشم نکرد ...هیچ وقت نگفت چرا ...هیچ وقت دعوام نکرد ...همیشه سکوت میکرد ...وقتی جایی گیر بودم نمیدونستم چی کار کنم همیشه برای کمک آماده بود ...همیشه پایه...بی هیچ منتی.......وقتی میرفتم مسافرت تنها کسی بود که دلم با تمام وجود براش تنگ میشد ...و روزی حد اقل یه بار باهاش حرف میزدم تا شاید آروم شم .تا حالا این موضوعو  به خودش نگفتم که تو مدرسه رو میز بزرگ نوشتم Maryam  ! شاید در ظاهر وقتی دارم باهاش حرف میزنم سر بحث های کوچیک دعوا کنم ولی باطن امر یه چیز دیگس ! همیشه برای ارزش هام ارزش قائل بوده ! همیشه خواسته تا به نحوی که شده خوشحالم کنه ! همیشه می خواسته پسر باشه و تمام اخلاق هاش پسرونس ! همیشه موهاشو آلمانی پسرونه میزنه ! آرایش نمیکنه ، همیشه رنگ های تیره میپوشه ، همیشه ار تیکه کلام های پسرونه استفاده میکنه ، از تمام اخبارهای ورزشی به ویژه فوتبال مو به مو خبر داره ! اصلا امکان نداره پرسپولیس یا بارسا یا آرسنال بازی داشته باشه و اون نبینه ! تا حالا غیر از کفش کتونی کفش دیگه ای نپوشیده !!!! البته مثل پسرا غیرتی هم هست مثلا وقتی من موام از شال بیرون میزنه بلند تو خیابون داد میزنه و میگه : بزار تو اون شراره های آتشو !!!!!عصبانی

با این که بعضی وقتها با بد قولی هاش حرصمو تا سر حد مرگ در میاره ( مثل همون قضیه ی پر چادر ) ولی در کل موجود دوست داشتنیه ایه که خیلی ها هنوز وجود نازنینشو کنارشون درک نکردن و وقتی مثل من ازش دور شدن تازه اون موقع میفهمن که مریم چه فرشته ای بود ! قلب

هوا سرداست

یک استکان چای میهمان کلبه ی من باش

کنار پنجره ی بخار گرفته ، چای را در وقت تنهایی بنوش

چای رفاقت من همیشه تازه دم است ....


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات () |

Hi every body !!!!!!!

خواستم تو اول کار که میخوام واسه تولد نازی جشن بگیرم از تیکه کلام خودش هم استفاده کنم ! نیشخند

بله دیگه نازی جان بهت تسلیت و تبریکو با هم میگم چون یه سال پیر تر ! بزرگتر ، عاقلتر  و ....تر شدی ! نیشخند

وای خدایا بالاخره این امتحانای چی و چی شده تموم شد ما تونستیم بیام آپ کنیم ! اه اه ... سبز

آهان گفتم امتحان یه خاطره ی باحال یادم افتاد ! روز امتحان جغرافی بود عینهو چی هم خونده بودم ! تقریبا آخرای ورقه بود که سرم رفته بود تو برگه و داشتم عینهو رباط مینوشتم که همونطور که سرم تو برگه بود احساس کردم یه جسم سفید رنگ پشمالوی تپل مپل با سرعت تمام پرید تو کلاس ما ! ابله

من یه لحظه داشتم تو ذهنم آنالیز میکردم که این چه موجودیه ؟! اگه گربس این جا چی کار میکنه ؟! چه جوری اومده تو و چه و چه و چه !!!!!!

در عرض سه ثانیه صدای جیغ و داد و خنده کل طبقه ی ما رو برداشته بود نیشخند همه از صندلی های خودشون پا شده بودن داشتن این ور و اون ور میدوییدن ! اصلا یه وضعی بود ....حالا این گربه ی بدبخت خودش از ما بدتر ترسیده بود . نمیدونست داره چی کار میکنه . از این پنجره میپرید اون پنجره . از دومی میپرید سومی ! جالبی کار اینجاست که نازی که بقل پنجره جاش بود . همچنان با این اوضاع اونجا نشسته بود داشت ریسه میرفت !!!!آخه آدم نمیدونه به این دختر چی بگه ؟!!! بغل

منم در همین حین که بقیه داشتند جیغ جیغ میکردن اومدن کنار بچه خرخون کلاسمون وایستادم ازش یه جاخالی رو که توش مونده بودم داشتم میپرسیدم ! آخر سر هم نفهمید دارم چی میگم  و نتونستم ازش جوابو بگیرم چشم

بالاخره بعد از دو سه دقیقه بدو بدو و سکته دادن ما و خودش ،  گربه ی بلا  از جلوی پای من یه take off کشید و از در کلاس تشریفشو برد ! مژه

بله تنها نقطه ی قابل ذکری که این امتحانا داشتن همین بود ! عینک

بچه ها ما میخواستیم برای تولد آبجی نازی بیایم سوتی هاشو براتون بنویسیم که یه کم دور هم بخندیم ولی چی بگم از دست این مریم سه نقطه که مثل همیشه بد قولی کرد و منو کاشت ! مریم تو فقط برگرد از مسافرتت اون وقت من میدونم و توعصبانی
ولی خوب خانوم نصفشونو بهم داده که براوتون میزارم . امیدوارم خوب باشن ! خجالت

یادم داد هر آغازی را به نام خدا .....پس به نام خدا

اکیپ 7ia  تقدیم میکند :

این شما و این هم سوتی های نازی در طی 5 سال رفاقتمون ...( با صدای بهمن هاشمی بخونین ) نیشخند

ما 7 تا واسه تولد هر کدوممون سعی میکنیم یه خلاقیت تازه تو آپمون داشته باشیم .

14 بهمن تولد آبجی نازیه .....! من و وحیده کلی فکر کردیم تا واسه ی تولدش چی کار کنیم  . مدل به مدل هم پیشنهاد دادیم تا اینکه ....

قرار شد تمام سوتی هایی که نازی تو این 5 سال داده رو جمع کنیم و واسه ی تولدش بنویسیم ! البته با اطمینان کاملی که نسبت به جنبه ی نازی داشتیم دست به این کار خطررناک زدیم . در غیر این صورت که ...بگذریم ....نیشخند

آبجی نازی تولد مبارک عزیزم !!! امیدوارم که به خاطر کارمون ناراحت نشده باشی ! در هر حال اصلا نظرت مهم نیست ! نیشخند

از طرف : وحیده = شلوغ ترین و جیغ جیغو ترین دختر اکیپ

مریم = شر ترین و شیطون ترین دختر اکیپ و بقیه ی برو بچس از خود راضی

1 _ توی جمع دوستانه بودیم ! یهو یه بنده خدایی به یکی زنگ زد . گوشی طرف در دسترس نبود و خانومه گفت : دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !  یهو نازی دنباله ی حرف خانومه رو گرفت و گفت : The mobile set is off !!!!! من نمیدونم حرف نازی چه ربطی داشت به حرفی که خانومه زد !!!!متفکر

 

2_ با نازی و زهرا و یاسی نشسته بودیم . کنارمون یه خانومه داشت به زبان انگلیسی رادیو گوش میداد  ، نازی طبق معمول اظهار نظر کرد و گفت : زنه حتما داره Press Tv گوش میده ! بعد از نیم ساعت که خودش سوتیشو فهمید گفت : آهان پس داره Press radio  گوش میده !!!!خواب

3_ در سال سوم راهنمایی نازی یه مصاحبه از آرش برهانی خونده بود که توی اون تفریح مورد علاقه اش رو بازی با پلی استیشن گفته بود !

حالا فردای اون روز وقتی نازه اومد مدرسه از من پرسید : مریم پلی استیشن( poli estishen )  چیه ؟ منم فکر کردم منظورش پلی اتیلین هست . شروع کردم واسش توضیح دادن . بعد از نیم ساعت گفت : با این پلی اتیلن میشه بازی کرد ؟ ...منم گفتم : مگه اسباب بازیه ؟! گفت : خاک تو سرت خوب آرش برهانی با این بازی میکنه دیگه !

آقا جاتون خالی من 45 دقیقه داشتم روی بازی کردن برهانی با پلی اتیلن تمرکز میکردم که تازه به ذهنم رسید شاید اون یه چیز دیگه بوده و این نازی اشتباه خونده . بهش گفتم : نازی دقیقا جمله ی آرشو بهم بگو ، و وقتی اصل جمله رو گفت تازه فهمیدم منظورش پلی استیشنه !!!! و بعش براش توضیح دادم ! نیشخندقهقهه

4 _ داشتم با نازی پشت تلفن درباره ی سرمربی تیم ملی بحث میکردم ! میخواست یه جمله درباره ی علی کفاشیان ( رئیس فدراسیون فوتبال ) بگه اما سمت طرف یادش نمی اومد . از من پرسید : مریم ، مدیر و بالاترین سمت تو فوتبال چیه ؟! منم که تو فاز تیم ملی بودم ، اصلا متوجه منظورش نشدم و گفتم : سرمربی ! که نازی گفت : آها منظورم همین بود ! این فدراسیون به درد نمیخوره . تا وقتی که سرمربی فدراسیون که علی کفاشیان باشه وضع همینه !!!!

که منم پرسیدم : نازی سرمربی فدراسیون ؟ یعنی دقیقا کی ؟ چه پستی داره ؟

گفت خودت گفتی ! تازه طلب کار هم شده بود ...

بعد واسش درباره ی سرمربی و رئیس فدراسیون توضیح دادم ! طبق معمول زد زیر خنده !!!!قهقهه

5-سال دوم راهنمایی بود.من و وحیده ونازی و محیا داشتیم توی کلاس پشت سر یکی از بچه خرخون ها صفحه میذاشتیم و غیبت میکردیم. یادمه که نشسته بودیم روی زمین ونازی پشتش به در کلاس بود(زنگ تفریح بود) وداشت بلند بلند به خرخون کلاس فحش میداد وابراز تنفر میکرد که یهو طرف(طفل خرخوان)وارد شداسترسآخ ولی نازی همچنان داشت حرفش رو ادامه میداد واصلا هم به دست تکون دادن ماها و ادا در آوردنمون توجه نمی کرد اوه . طرف هم هیچ عکس العملی نشون نمیداد وبه حرفای نازی گوش میداد تا اینکه محیا دید نازی نمیفهمه گفت:به به لبخند...جان کی اومدی عزیزم؟؟سوال تازه نازی پی به گندی که زده برد وبحثو عوض کرد!!!! یادآوری کنم که طرف هیچوقت به روی نازی نیاورد که اون روز چه اتفاقی افتاده!!!!!!!خجالت                                     

 6-سال سوم راهنمایی بود که من(مریم) ونازی ردیف آخر ته کلاس مینشستیم وعادت داشتیم که کفش هامونو در بیاریم و جفت کنیم و بزاریم سر میز تا موقع بیرون رفتن از میز مشکلی نداشته باشیم. یه روز داشتم با نازی در مورد یه موضوع بحث میکردم که یهو معلممون نازی روصدا کرد بره پای تخته!!نازی هم حسابی هول شده بود و دست و پاش رو گم کرده بود :اول که اصلا یادش رفت کفش بپوشه تا وسطای کلاس رفت که یهو صداش کردم وبرگشت بعد هم که برگشت اشتباهی کفش منو پوشید و رفت تا رسید به میز معلم بچه ها شروع کردن:به به نازی کفشتو کی گرفتی؟؟؟ چقدر شبیه کفش مریمه؟؟ مریم ببینم کفشتو؟؟؟ فکر کنم رنگش هم همون باشه؟؟؟ نازی قرمز شده بود و معلممون هم کنجکاو...!!

صحنه جذابی بود بند کتونی من رو زمین ولو بود وپشتش رو هم خم کرده بود و خودش هم دست وپاش رو گم کرده بود تامعلممون به من گفت ببینم کفشتو واینجا بود که دو تایی لو رفتیم...و فهمیدیم کلاس جای درآوردن کفش نیست!!!!!متفکر

 

به حباب نگران لب یک رود قسم ؛ و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت ؛ غصه هم خواهد رفت ؛ آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ؛ پس تو لبخند بزن .....


 


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات () |

یادم داد هر آغازی را به نام خدا ...،پس به نام خدا

دارم از تو می نویسم...

از تکیه گاه تنهاییمان ... از پشت و پناهمان به عنوان یک دوست.

از سنگ صبور روز های بی کسی مان... از تو که لبخندت خط قرمزی است بر تمامی

سختی های دلمان... از تو که ...از توکه جزئی از زندگیمان شدی...

از تو که ...

ای قصه بی سرو ته

                            شعر بدون قافیه         

برای مرگ لحظه هام

                            نبودن تو کافیه                                                               

5 سال را با هم گذرانیم شاهد غم و غصه های هم بودیم و کنار هم در لحظات

تنهایی...

غم یکی مان برای همه بود و شادی هامان ...تمام این 5 سال را دست در دست هم

گذراندیم ... شانه به شانه هم ... با قامتی راست ... که مبادا خمیدگی


قدممان، رفیقمان را هم تا کند غم در دلمان بود و لبخند بر لبمان... که مبادا

 غصه آشکارمان لبخند دیگری را خشک کند ...مرهمی بودیم بر دل های همدیگر...

درد دلمان ،درد دل همه بود...

اشک هایمان را در خلوت می ریختیم تا مبادا شاهد اشک های رفیقمان باشیم

گریه نکن که اشکات

                             برای من یه درده 

تحمل غم تو

                              منو دیوونه کرده

اما دو سال است که دلخوشی زندگیمان شده حرف های پشت تلفن و دیدار های چند ماه یکبار...

خنده های شیرین از راه دورو خاطرات گذشته... یادگاری های سفر و بهانه های

کوچک... گریه های یواشکی برای تک تک لحظات این 2 سال دوری...

بی تو کدوم ستاره

                   پا رو شبم بذاره     

عطر کدوم آسمون

                 تو تشنگیم بباره                                       

                                     

عکس ها و یادگاری هایمان را می چینم کنار هم... چقدر به نظرم دور می آیند من

 فراموشکار شده ام یا ...؟

5 سال زمان کمی نیست،خوش یک عمر است... اما ماقرارمان برای دوستی سال نبود... قرارمان دلی بود ... تا هر وقت دلمان ، حرفمان یکی بود ... تا هر وقت لحظه لحظه ها انتظار دیدار همدیگر را می کشیدیم... تا زمانی که...نه فراموش کردم دوستیمان (تا) نداشت.

عهدی که بستیم این بود :از الان تا قیامت... نه گفتیم که دوستیمان تا ندارد.

 خودمان نیستیم ، یادگاری هامان که هست...رد پای دل های عاشقمان...

بی تو چی مونده با من

                     جز یه صدای خسته

جز یه نگاه خاموش

                      جز یه دل شکسته

سردی ،بی اعتمادی ،غم ، تنهایی ...5 سال است که این کلمات از دفتر چه خاطرات ذهنمان پاک شده است. 5 سال است دست های گرم ، تکیه گاه های محکم ، لبخند های شیرین را وارد لغتنامه زندگی مان کرده ایم و همه این چیزها با هم به دست  آورده ایم...!

5 سال است که قلبمان دفتری شده برای نوشتن و سرودن...

عشق را با هم طلب کردیم ... راهش را  با هم طی کردیم و در یادمان ثبت کردیم ...

 من ، تو، ما ...

                    ما زندگی را با هم فهمیدیم...

                               همین وبس!  

همسفر تنها نرو

              
                                بذار با هم بریم

سرنوشتمون یکی است

   
                             هر دومون مسافریم

تازه از راه رسیدم

            
                             هنوزم خسته راهم 

همسفر تنها نرو

               
                            بذار تا منم بیام 

وقت دل کندن از این       
                        

                             شهر و یادگاریام    

 

موندن از خونه جدا  

        
                          با همه خستگیام

 

جون به لبهام رسیده   

     
                          تا به کی در به دری 

 

درد غربت تو تنم

          
                         که بازم باید بری؟! 

بذار تا خستگی از

         
                        این تنه خسته بره

 رخت دلبستگی از

         
                        یاد دل بسته بره        

اگه بذاری بیام

            
                    من میشم سنگ صبور

گوش به قصه هات میدم

           
                     شهر غربت، راه دور        

 

 

همه این هارو گفتم تا برسم به ایجا ! امروز یعنی 25 آذر تولد وحیده خاله است.        

 حالا همه به افتخارش

                            دست و جیغ و هورا هورا

یه سال بزرگ تر شدی

                               چقدر...تر شدی (با دانش خود پر کنید )  

الهی صد ساله شی

                                  خرم و سالم باشی

 

آره دیگه ...

از صمیم قلبم تبریک میگم. امید وارم تا آخرین لحظات  عمرمان را در کنار هم بگذرانیم

 سبز

راستی وحیده خاله در گوشتو بیار؛ خیلی دوست دارم آبجی به مولا!

همین چند تا خط برای تبریک گفتن تولدت بسه تازه زیادتم هست !               

 (هرهر هر هر هاهاهاهاها)نیشخندقهقهه

 

(راستی جا داره آخر کار از حسابی از سحر تشکرکنم. مرسی ابجی سحر هر جا که

هستی دستت رو می بوسم و حسابی مدیونتم)

 

1390/9/25

نویسنده 
ابجی مریم (علی جادوگر 8)

 

وحیده جان واقعا بهت تبریک میگم بخاطر همچین دوستانی (البته مریم تو بخودت نگیر )

تولت هم مبارک ماچ

سحر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط وحیده نظرات () |

چشمکسلام به بروبچس خوش تیب ! ( فکر نکنین من نمیدونم تیب رو چه جوری مینویسن ! الان کیبرتم مشکل داره نمیتونم درست بنویسم !نیشخند )

بله......جونتون به قربونمون که ما ورود افتخار آمیزمان را بعد یه مدت اعلام میداریم !تشویق

میدونم که داشتید از دوریم خودتونو میکشتید ولی اصلا جای هیچ نگرانی ای نیست ! چون آمده ایم ( مثل بابا شاه بخونین ! )نیشخند

هونطور که از عنوان متوجه شدید فردا ۱۹ آبان تولد یه سالگی وبمه ! فرشته

من اول نمخواستم به این موضوع اهمیت بدم یعنی به این فوفول بازی ها اعتقاد نداشتم . ولی خوب دیدم همه دارن واسه وبلاگاشون از این ادا ها در میارن منم گفتم بیام اطلاع رسانی کنم ببینم چه اتفاق خاصی می افته !نیشخند

چقدر زود گذشت ...انگار همین دیروز بود ! همین جوری داشتم تو خونه بیکار میگشتم گفتم چه کار کنم چه کار نکنم که یهو تصمیم تاریخی خودمو گرفتم و اومدم این وبو ساختم و تا الان هم که در خدمت شماییم و مجبورین ما رو تحمل کنین !نیشخند

تو این یه سال با خیلی ها آشنا شدم ! بعضی ها کم لطفی کردن که فدای سرشون . با بعضی ها هم صمیمی هستم ! اسمی از کسی نمیبرم چون ممکنه کسی از قلم بیفته ! مرسی تو این یه سال منو با خاطره هام تحمل کردین ! ( که البته وظیفتون بود نیشخند)ولی باور کنین هوز هم با دیدن کامنت های تک تکنون کلی ذوق میکنم و خوشحال میشم ! صفای این وب شماهایین و بس ( بدون اغراق )! ماچ

تو این آب نمیخوام خاطره بنویسم به جاش از عکسای مسافرتم که تابستون رفتم از طبیعت ایران انداختم براتون میزارم برین حالشو ببرین ! لطفا ایراد الکی نگیرین عکسا رو خودم گرفتم که بس هنری و زیبا هستن !چشمک

 

 

و در آخر هم یه دکلمه ی خیلی خوشجیلی که آبجی عزیزم سارا جون گفته :

سیب در دستان من....چراغ در چشمان تو......

سیب را به تو میدهم .....چراغ را خاموش کن ....

گاز بزن تاریکی ام را .....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات () |

سلام دوستان ! خوبید ؟ ولی من اصلا خوب نیستم چون متاسفانه در اثر یک تقدیر شوم که برای همه نوشته شده باید چند هفته بعد به مدرسه تشریف ببریم ! گریه تازه داشت تابستون خوش میگذشت ها ! فک کن صبح باید ساعت 6 و نیم از خواب پاشیم . اونم کی؟ من که تا ساعت 11 میخوابم ! یعنی چی ؟ هان ؟ شما بگین ؟ گریه

بیخیال بیاین این چند روزو خوش باشیم . این آپی که امروز میخوام براتون بزارم ادامه آپ قبلیه . البته مریم جونم دوباره خاطر رو باز نویسی کرد و باحال ترش کرد !!!! امیدوارم شما ها هم خوشتون بیاد !چشمک راستی تا یادم نرفته آپ پایینی که چند روز پیش کردم رو هم بخونین ناراحت

آره دیگه ....

دفعه ی قبل تا اونجا گفتم که سیمین اومد و در حد لیگ آزادگان ترسیده بود ! من فقط به شلوارش نگاه میکردم که ببینم خودشو خیس کرده یا نه ! اول اصلا نمیتونست حرف بزنه . بعد از روبوسی و سلام کردن های معمول ، شروع کرد به تعریف کردن . اوجا بود که فهمیدیم به سلامتی برادران و خواهران زحمت کش و غیور گشت ارشاد دنبال سیمین کردند .!!! آقا من در راستای روشنفکری ها و افشاگری های اخیر حاج آقا مایلی کهن میخوام به پیروی از ایشون یک مسئله رو براتون روشن کنم ! این سیم سیم ما اصلا اهل آرایش نیست . حتی عروسی هم میره آرایش نمیکنه ! مانتوش هم تا سر زانوش بود و مشکی بود و همچین رنگ ضایعی هم نپوشیده بود . فقط آستین مانتوش کوتاه بود و یه خورده زیر آرنج میزد ! میگفت اینقدر بد باهاش حرف زده بودن که حتی باباش هم تا حالا اونطوری باهاش حرف نزده بود تعجب بگذریم ....

این سیم سیم تا نشست جدول رو از دست من گرفت و شرع کرد حل کردن اون . اول از همه اون میمون آفریقایی که نوشته بودیم«محیا» پاک کرد و هزار تا ازمون غلط گرفت و من و نازی مثل 2 تا بز ( دور از جون بز ) نگاش میکردیم !  ابرو که جیغ محیا ما رو از حالت بزیت در آورد ! آخ البته جیغ نزد کلا مدل حرف زدنش همینطوریه ! خانم تشنه شون شده بود . پا شدیم بریم آب بخوریم یه دفعه وسط پارک ته کفش محیا کلا در اومد . من هم همون جا بلند زدم زیر خنده که با چپ چپ نگاه کردن یه خانومه فوری خودمو جمع کردم و نیشمو بستم ! فرشته

برگشتیم و کفش محیا رو به جای روزنامه گذاشتیم روی سکو و نشستم روش که یه دفعه سیمین گفت من بستنی نخوردم عینک. همه دست به کار شدن و به تکاپو افتادن تا واسش بستنی بخرن !  اه اه اه اینقدر بدم میاد .... اینقدر بدم میاد ....تا گفت بستنی همه پاشدن برن واسش بستنی بخرن حالا اگه من میگفتم بستنی ، همه چپ چپ نگام میکردن که  این حرفی که زدی یعنی چی؟!!!بازندهنگران

خوبه همشون اندازه 3 تا گاو اسپانیایی میخورن ها ولی اسم من بدبخت بد در رفته ! سوال . همین وحیده وقتی گرسنش باشه آدم رو از خورشت قورمه سبزی تشخیص نمیده ! چند دفعه نزدیک بود حمله کنه به کسی من خودم جلوشو گرفتم !نیشخند

خلاصه ...من و محیا راه افتادیم به سمت مغازه . تو راه پول های ته جیبمون رو چک کردیم شد 2400 تومن ! البته دوهزار و چهارصد و بیست و پنج تومان ! نیشخندکه اون 25 تومن جلوم مغازه افتاد تو جوب ! آقا جاتون خالی رفتیم خرید . ما دو تا مطمئن بودیم 2400 تومن پول واسه اینا بسه ! اما حسابمون شد 2700 . آخ  آقا قیافه ی ما دو تا دیدنی شده بود هیپنوتیزم . محیا آروم آروم داشت از در میرفت بیرون که من مچشو گرفتم ! ( از استقلالی جماعت بیشتر از این هم انتظار نمیره ! خنده راستی بر و بچس اس اسی جمعه میبینمتون !  6 تایی هاش خنده )  بهش گفتم همینطوری الکی تو مغازه چرخ بزنه تا من برم و پول بیارم ! به قول وحیده ما دو تا عین پت و مت میمونیم نیشخند

من اومدم و با خاطری آسوده نشستم و اصلا هم یادم نبود که محیا تو مغازه منتظرمه !تا اینکه سیمین ازم پرسید پس بستنی ها کوش؟!!!! متفکر همون جا بود که من دو دستی زدم تو سرم و بلند شدم برم محیا رو نجات بدم که دیدم محیا و نازنین و زهرا از راه رسیدن . مثل اینکه نازی به داد محیا رسیده بود . تشویق

محیا کار خاصی نکرد فقط به خاطر فراموشی یه خورده بهم فحش داد که البته واسه من که مثل سیب زمینی میمونم خیلی مهم نبود ! خواب

وحیده تا خرید های ما رو دید فوری شروع کرد به غر زدن ! : این چرت و پرتا چیه خریدید ؟ (البته یادم رفت اضافه کنم وحیده وقتی گرسنه میشه ، علاوه بر خطای دید هذیون هم میگه! منظورش از چرت و پرت همون خرت و پرت بود مژه )

من هم گفتم واسه تو نخریدم که غر میزنی ! بعد هم یه خورده سر به سرم گذاشت . البته این دعوا ها واسه چند ثانیه طول کشید ! بعدش هم که بستنی رو دید زود مهربون شد !  قلب یک بستنی رو که سیمین جون کامل میل کردن ( البته کوفت کردن ) زبانیه بستنی رو زهرا و نازی خوردن . آخریش هم به من و وحیده و محیا رسید ! محیا فقط یه ذره خورد ( آخه تناسب اندامش به هم میخوره . اه اه اینقدر بدم میاد از این آدما خمیازه ) من و حیده هم حمله کردیم به بقیه بستنی . یه گاز اون میزد ، یه دونه من ! ( اساسا آدم باید خاکی باشه ! مثل این پسرا ! ) حالا شما پسرا زیاد به خودتون نگیرید چشمک توی پلاستیک رو نگاه کردم فقط دو سه تا شکلات مونده بود . توجه دارید این ها همون آدم هایی بودن که به خاطر خرید ها کلی سر من غر زدن ! حالا پلاستیک رو خالی تحویل من میدن ! همین وحیده رو اگه میتکوندی به اندازه 2000 تومن ازش شکلات میریخت ! ابرو  خلاصه..... با شکلات هایی که از بقیه پیچوندم و هرچی ته اون کیسه مونده بود روگرفتم و شروع کردم به خوردن  . و بقیه هم هی چپ چپ نگام میکردن و یکسره واسم ابراز تاسف میکردن و غصه ی لباس هامو میخوردن !!!!!!!!  وقت تمامهیپنوتیزم

کم کم مامان نازی و وحیده بلند شدن تا برن خونه و به قول خودشون یه فکری واسه شام بکنن . وما رو هم به زور از رو زمین کندن آخ

محیا همون توی پارک خدافظی کرد و موند منتظر مامانش . آخه راهش بهمون نمیخورد . سیمین هم جلوی شهر کتاب خدافظی کرد و  منتظر خواهرش موند . توی راه کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم . و خاطرات 3 سال رفت و برگشت این مسیر رو با هم یاد آوری میکردیم ........از مرغ های همیشه بریان پیتزا رسپینا تا در بانک رفاه و کوچه یه بنده خدا ( که اینجا اسمش سانسور میشه نیشخند ) و دکه ی روزنامه فروشی و بچه های هدایت و .....هی یادش به خیر بغل

خوب دیگه همتون رو دوست دارم به مولا (ع ) . این کلمه ی به مولا تیکه کلام جدیدمه . دقت کردین این پسرا وقتی میخوان قسم بخورن از این کلمه استفاده میکنن ؟!!!

حالا قسم دخترا : به جان سامان ، یا به جان محمد ... ( این بستگی به اسم دوست پسرشون داره که چی باشه ) چشمک

خدای 7ia  همیشه نگهدارتون باشه ماچ

و در اخر :

من صبورم اما بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم ...

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب...

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم .....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات () |

سلام بچه ها . شاید با خوندن تیتر آپم تعجب کردید که مرگ این مادر چه ربطی به من داشت که راجعش آپ کردم . البته اپ اصلیم چند روز دیگس ! مادر شهیدان جهان آرا ، مادر معلم تاریخ و جغرافی و اجتماعی ما تو میثاق بودن . بی بی فاطمه جهان آرا بهترین معلم دوران تحصیلم بود . بیچاره معلمم اون از شهید شدن برادراش ، سال 86 هم همسرشونو از دست دادن ، حالا هم مادرشون .... 

من از همین جا از طرف همه ی بر و بچه های سابق میثاق این مصیبتو به خودشون و خانوادشون تسلیت میگم .

بچه ها خواهشا به خاطر شادی روح اون مرحوم یه فاتحه بفرستین گریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات () |

Design By : Night Melody